هیچ وقت در زندگی احساس ناامیدی نکن و دلت را قوی کن که کلید هر در بسته ای دعا به درگاه خدا است.
همیشه روراست باش .و از دورویی و تزویر دوری کن.
همیشه حرف دلت را راحت بزن تا مردم از صداقت تو باخبر باشند.
و این را بدان که خدا همیشه پشت و پناهت است.
حسرت گذشته رو نخور و زانوی غم بغل نگیر گذشته دیگه بر نمی گرده و غم وشادی گذرا هستند.
قدر زمان حال را بدون و به فکر بهتر کردن آینده ات باش که حسرت خوردن دردی رو دوا نمی کنه.
از تو حرکت از خدا برکت.
سعی کن که افکار پریشون رو از خودت دور کنی .
کس نمی داند تقدیر برایش چه در نظر گرفته، اگر دلواپسی رو از خودت دور کنی مطمئن باش موفق می شوی.
نوشته شده توسط mary.sh در پنجشنبه 1387/03/30 ساعت 21:42 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
|
پیرمردی تنها در مینهسوتا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیب زمینیاش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شدهام. من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحهای پیدا کنند. |
![]() |
|
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم. | |
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 19:41 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
|
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيتهاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرسهاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. |
![]() |
|
پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شدهايد كه همگي قهوه خوريهاي گرانقيمت و زيبا را برداشتهايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي ماندهاند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. | |
نوشته شده توسط mary.sh در یکشنبه 1387/03/19 ساعت 22:57 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
|
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت: |
![]() |
|
فرشته تو زيباترين و شيرينترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني. کودک ميدانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ... | |
نوشته شده توسط mary.sh در یکشنبه 1387/03/19 ساعت 22:54 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
مردي درجهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي . مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد .
فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 10:56 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
رسول خدا صلى اله عليه و آله با اصحاب خويش در مسجد نشسته بود، و صداى سقوط هولناكى شنيدند، پس از آن در هراس شدند. آن حضرت فرمود: آيا مى دانيد اين صدا از چيست ؟
گفتند: خدا و رسولش بهتر مى دانند. فرمود: سنگى هفتاد سال از بالاى جهنم افكنده شده اكنون به قعر آن رسيده است و از سقوط آن اين صدا پديد آمد، هنوز كلمات آن حضرت به پايان نرسيده بود كه فغان و فرياد بر مردن منافقى از منافقان مدينه بر آمد و عمر وى هفتاد سال بود. رسول خدا صلى اله عليه و آله فرمود: الله اكبر، صحابه فهميدند كه اين سنگ همان منافق بود، و او از زمانى كه خدايش خلق كرد به جهنم فرو مى رفت ، پس هنگام مردن در قعر جهنم قرار گرفت خداى تعالى فرمود: منافقان در درجه پايين دوزخند .
از حديث شريف معلوم مى شود كه جهنم باطن دنياست ، و در عيون قبلى بيان شد كه مراد از ورود بر آتش در قول حق تعالى و ان منكم الا واردها كان على ربك حتما مقضيا و مراد ورود بر دنياست ، و لذا وقتى از آن حضرت در شمول آيه نسبت به ايشان صلى اله عليه و آله مى پرسند، فرمود: جزناها و هى خامدة ما از آن در حال خاموشى عبور كرديم .
يعنى چنگال هاى دنيا در ما فرو نرفت و در دامش نيفتاديم ، و وابستگى هاى آن به دامن ما نچسبيد، و افتادن آن منافق در جهنم به اين معناست كه حالات وى ملكات رذيله شده ، و رسيدن به قعر جهنم صورت تمكن آنهاست . و علم صحابه به آن واقعه هولناك شگفت آور به تصرف رسول خدا صلى اله عليه و آله در گوش هاى آن ها بوده به گونه اى كه تمثل ملكات آن منافق را به صورت آن صداى هولناك شنيدند.
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 10:55 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
خدای من! 
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطر خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم
چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است، نه بایسته تو.
و کاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می دارد، و نه به وسعت بی کرانگی تو.
و کجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست؟
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 10:51 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
بنفشه ای خوشرنگ
دمیده بود در آغوش کوه،از دل سنگ .
![]() |
به کوه گفتم :
شعرت خوش است وتازه تر
وگر درست بخواهی ،من از توشاعرتر
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ .
![]() |
عاشقان امروز دیگر روزگاری دیگر است
|
![]() |
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 10:48 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.
بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.
هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.
ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.
ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.
ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.
و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.
اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.
به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.
من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت...
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 10:48 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
نبايد بستن اندر چيز و كس دل 
كه دل برداشتن كاريست مشكل 
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 10:46 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
لحظات با شتاب مي گذرندو تو در حاشيه سرنوشت آهسته قدم بر مي داري، بي تفاوت و فرو رفته در خود!اندكي به خود بينديش ، مبادا كه در پرتگاه زمانه سقوط كني زيرا كه تباهي در چند قدمي توست 
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 10:44 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
در مرام ما رفيقان نيست ، رسم ترك دوست 
عهد با هر كس ببنديم ، جانمان در دست اوست 
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 10:43 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
پشت آلونکهای گلی ده

بر جنگل سبز بلوط
مه خیمه ی ستار زده!
کلک نقاش بر روی خاک
رنگ رویا
بر رخ نگار زده!
چشمه ها هم چشم یار
جوشیده از نام بهار
مستی دوباره ای
بر چشم بیمار زده!
زمزمه های جویبار
در دستگاه شور دل
پیش در آمدی
بر نغمه ی تار زده!
نوای نی چوپان
در فضای این دیار
پیام عاشقی را
بر گوش دلدار زده!
مخمل سبز بهار
با گلهای سرخ و بنفش
جشن تولد مرا
در دامن کوهسار زده!
نسیم باد شمال
با شمیم وصل دوست
عطر نابی
بر در حجره ی عطار زده!
با شادباش این سرور
قلم دیوانه ای
بر سینه ی لوح سفید
خالی به یادگار زده!
عشوه ی معشوق نگر
بیا و لذتی ببر
آئینه ای از کوی خویش
بر روی دیوار زده!
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 10:41 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد .
اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند ...
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 9:36 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.
نوشته شده توسط mary.sh در سه شنبه 1387/02/24 ساعت 9:36 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
غمی غمناک
شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افروز مرا بر غم ها
فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای ، اين شب چقدر تاريك است
خنده ای كو كه به دل انگيزم؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم؟
صخره ای كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمی غمناك است
نوشته شده توسط mary.sh در یکشنبه 1386/11/21 ساعت 13:40 موضوع عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
تشخیص تفاوت میان عشق و شهوت
وقتی مردی شما را بخواهد...
درجات اگاهی انسان
اگر چنین هستید ازدواج نکنید!!!
نا امید مباش
اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
زندگي نوشيدن قهوه است
کودک وخدا
درباره پدیده های دیگر خلقت (طبق گفته های ارواح):
درباره وبلاگ

در این وبلاگ سعی دارم مطالب جدیدی را که می خوانم و مطالعاتم را و مطالبی که از انها لذت می برم و مورد علاقه ام است را به مرور زمان به وبلاگم اضافه کنم .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
ارواح
عرفان ، اشعار ، سخنان زیبا
معجزات قرآن کریم و اسلام
کشفیات جدید
جن
نماز از دیدگاه متافیزیک و علمی
زيباترين مساجد جهان
روشهای احضار ارواح
گالری عکس کلیسا های جهان
گزارشي از فال ، دعانويسي و جن گيري
قرآن
خواص خوراکیها
گالری عکسهای شهرها-کشورها و اماکن باستانی و تاریخی
اخبار جدید
سرنوشت پس از مرگ
تناسب اندام و موضوعات مرتبط
اسرار ماوراء و رازهای میان مرگ و زندگی
روانشناسی و موضاعات مرتبط
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY